جمعه, ۰۳ آذر ۱۳۹۶

داستان جالبی که بین امام احمد بن حنبل و نانوا اتفاق افتاد

روزی امام احمد به شهری سفر میکند.بعد از اینکه نماز عشا را در مسجد میخواند همانجا مشغول استراحت میشود، چون جایی برای خوابیدن نداشتند کسی هم با وجود آوازه اش ایشانرا نمیشناخت. اما سرایدار مسجد اجازه نداد در مسجد بخوابد و گفت که باید بروی بیرون. ( امام احمد از فرط تواضع خودش را معرفی نمی کند )

او بیرون آمد و خواست که دم در مسجد بخوابد اما آن مرد نگذاشت امام آنجا هم بخوابد.امام احمد به کوچه رفت و خواست که آنجا بخوابد که نگهبان شب شهر آمد و گفت حق نداری اینجا بخوابی برو به جای دیگری.امام احمد گفت جایی ندارم کجا بروم؟ ( امام احمد از فرط تواضع خودش را معرفی نمی کند ) نگهبان زیر بغل او را گرفت و او را کشان کشان برد و دم در یک نانوایی انداخت.امام احمد خواست که همانجا بخوابد که نانوا آمد و با دیدن خستگی سفر بر چهره ی وی او را به خانه اش دعوت کرد.

امام احمد شب را در خانه ی نانوا گذراند، اما در آن چند ساعتی که باهم بودند مرد نانوا مدام ذکر میکرد طوری که حتی یک لحظه هم ذکرش قطع نمیشد .امام احمد از او پرسید چند مدت است که اینگونه هستی؟ نانوا که امام احمد را نمیشناخت گفت که چند سالی میشود.امام احمدپرسید چطور به این حالت رسیدی؟
نانوا گفت آنقدر ذکر کردم و تمرین کردم که برایم مانند نفس شد.

امام پرسید و در نتیجه ی اینهمه ذکر چه دیدی؟

نانوا جواب داد که هیچ دعایی از خدا نخواسته ام مگر اینکه برایم مستجاب کرده است.امام احمد با تعجب پرسید واقعا؟ هیچ دعایی؟نانوا باز جواب داد واقعا! هیچ دعایی!جز یک دعا که نمیدانم چرا تا حال مستجاب نکرده است! امام احمد پرسید آن چه دعایی است؟نانوا جواب داد که دعا کردم خدایا کاری کن من امام احمد را ببینم.اما نمیدانم چرا خدا این دعایم رامستجاب نکرده؟

امام احمد از خوشحالی فریاد زد و گفت : (ها والله لقد جاء احمد یجر علی رجلیه الی مخبزک) ، ها قسم به الله که احمد آمد در حالیکه بر روی پاهایش کشیده میشد به نانوایی ات

نوشته شده توسط dehyaribakhtiar در پنج شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ

دیدگاه